تبليغاتX
خلوت شخصی

خلوت شخصی

محمدرضا شمس

آیا روزی به اسرار این حالت ماورائی،این انعکاس سایهُ روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه گری میکند کسی پی خواهد برد؟..آیا میتوان گذاشت و گذشت؟اگر نه بگو....آیا میتوان برداشت و برد؟رو راست باش ای طبیعت دژخیم!چه خواب شومی برای ابناء بشر دیده ای؟آیا تو مرئوس همان زئوسی نیستی که از ترس بنی بشر و توفق او، کمر به هلاکت بنی آدم بسته است؟و اروس خدای عشق...چه معصومانه ..کاش میدانستم که در کدامین چاه ظلمات با چشمانی نگران چشم به یارانش دوخته تا اورا بازیابند...تن ظغیف بشر و هماوردگاهی چنین هولناک را کدامین عدالت روا داشت؟خراشیدیمو خروشیدیم...مگر نمیشنوی؟نسل پشت نسل...این دل تنگی آن کیست؟من تو کجا هستیم..آه فاصله تو بین ما قضاوت کن..تو سنگ محک باش..آری تو
+ نوشته شده در  بیستم بهمن 1388ساعت 0:59  توسط محمد رضا شمس  | 

وای میستم تو اول بری ..تا منم بتونم برم ..دلم تنگه ..خیلی تنگه..اما چه جوری دلشو داشتی؟..وای میستم تا تو اول بری..تا منم بتونم برم..این خونه‌‌ْ جدائی که جلوش وایستادیمو داریم به هم تعارفش میکنیم جائی نیست که من جسارت کنم و اول واردش شم اونم زودتر از تو ،جلوی پای تو..اینجا شما بزرگتری..وای میستم تو اول بری...تا منم بتونم برم..

+ نوشته شده در  نوزدهم بهمن 1388ساعت 23:16  توسط محمد رضا شمس  | 

برای لحظه ای که در میان بازوانت کودکی کردم ..برای لحظه هائی که در میان بازوانم کودکی کردی ..برای لحظه ای که در میان لبهایم همزادم شدی لحظه ای که همسنگرو همسرم شدی..هان آیا تو راستی دیگری هستی؟گمان ندارم چونان توئی را تکرار که جنس تو جنس ابدیت بود...

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1388ساعت 23:22  توسط محمد رضا شمس  | 

 


غروب شد خورشيد رفت. آفتابگردان دنبال خورشيد مي گشت ناگهان ستاره اي چشمک زد آفتابگردان سرش را پايين انداخت. آري.... گلها هيچوقت خيانت نميکنند

+ نوشته شده در  یازدهم بهمن 1388ساعت 15:26  توسط محمد رضا شمس  | 

الان ۲۳ سالمه که توی این خونه دارم زنگی مکنم طولانی ترین زمانی که اینجا نبودم فکر کنم ده روز بود.دبستان راهنمائی دبیرستان دانشگاه ...فکر نشه که به اینجا عادت کردما!!نه٬اصلا.اما گاهی خاطرات مثه با میاد از سرم عبور میکنه و میره ..هنوز یادم نرفته روز اول مدرسرو..با بابام٬ رفتیم اول کچل کردم بعدش رفتیم تو..چقدر دلم گرفته بود..روز او مدرسه ها چقدر دعا میکردیم تا تو کلاس دوستامون بیوفتیم..برای من تو اون دوران دوتا چیز خیلی شیرینه یکی زنگای ورزش یکیم پنج شنبه ها ٬ هیچی مثه لحظه ای که داری از مدرسه بر میگردی میدونی فرداش تعطیله مزه نمیداد..یادم نمیره که زنگای ورزشو همیشه معلممون که اسمش آدی گذر پور بود با گرم کردنو حرکات کششی خراب میکرد٬یادش بخیر چقدر حرصمون میگرفت٬تا تیم تشکیل بدیمو بریم فوتبال بازی کنیم آخه دیگه وقتی نمیموند..همیشه خطم بد بود٬از اول با کشیدن خط راستو کجو ..وای..دایره  همیشه مشکل داشتم٬همیشه خواهر بزرگم برای اینکه نق نقمو خفه کنه میومد برام خط هارو میکشید..وای چقدر سخت بود وقتی معلممون سر خط الگو میکشید یا کلمه رو مینوشت و ما باید تا اخر خط اون چند صفحه رو مینوشتیم..مشق شب کابوس هر بچه ای بود٬فکر کن یه عالمه مشق داری(البته به نظرخودت)بش ظهر خوابیدیو پا شدی شبم مهمون داری  الانم بعد از ظهر بهاری صدای بازی بچه ها و دوستات داره از بیرون میاد٬ واییییییی اگه یکیشونم میومد در میزد و میگفت فلانی هست؟نمیاد بیرون ؟دیگه کار خراب مشد و بیتابی اوج میگرفت..خدای من ۱۶ سال گذشت؟وقتی الان داشتم به درخت انار که دیگه زمستون برگی براش باقی نگذاشته نکاه میکنم ....به این موزائیک های خیس ٬ به درخت هلو که محول هر سالشو هر سال گنجیشگ ها درو میکنن..صدای خنده های دوران کودی هنوز به گوشم میرسه.یاد اون درخت هائی میوفتم که همبازیم بودن..اون درخت گیلاس که انگار با آدم حرف میزد اما حیف به قول مامانم کرما خوردنش٬ اون درخت البالوهه وایی توی ظهر تابستون وقتی که همه چرت بعد از ظهر ناهارو بغل کرده بودندو خوابیده بودند و هوا اونقدر گرم بود که از داغیه موائیک حیات با پای پیاده نمیشد توو حیات رفت مثه گربه میخزیدیمرو دیوار تا راحت بتونیم آلبلالو بچینیم بعد میاوردیمش میریختیم تو کاسه و نمک میزدیم ...هنوزم ترشیش رو زبونمه٬ طفلی اون درخت الان حدوده چهارده پونزده ساله مرده..  وای۱...وقتی که بهار میشد اون درخت سیبه چه شکوفه های ظریفو نازی میزد..بوی شکوفه های گیلاس و  سیب و زرد آلو  و آلبالو و گلای رز سرخ و صورتی به میآمیخت و ....توی همین فضای هفتاد هشتاد متری حیاط خونه فقط چندتا فیلو ظرافه کم داشتیم...وقتی که عید میشد(شا ید ادامه داشته باشد)

+ نوشته شده در  هشتم بهمن 1388ساعت 0:1  توسط محمد رضا شمس  | 

میخوام بنویسم انگاری زورم میاد...این همه آدم نوشتن چی شد؟بر آستانه رخوت جوانی و عجز پیری تو گوئی بشر را ساخته اند برای نرسیدن...برای دویدن و نرسیدن...اه که اگر به مهربانی افریدگار روزنی فرض ناروا روا میداشتم نهیب میزدم که هان!!نکنه ما لعبتگانیمو فلک لعبت باز..نکنه او خنده کنان شاهد بدبختی نوع بشریت است!! بد بخت ترینشونم که خوشبخت ترینشونه..عجبا...داشتم فکر میکردم توی کشور هائیتی چند نفر داشتن برای شام شبشون یا ناهار فرداشون طرح میریختن،چند تاشون با هم قهر بودن و برای هم نقشه داشتن؟چند نفرشون با دلهره آینده شبو خوابیدن؟چه میدونم ..چند نفرشون نخوردنو اندوختن برای فرداشون..خوب میدونید چی میخوام بگم..چی شدن؟کجان؟یه لحظه وایسیم ..مکث کنیم...یه نفس عمیق بکشیم...خوب حالا از خودمون بپرسیم ..بابا آخه ما اینجا چی کار میکنیم ؟ اینجا کجاست؟ ما کجائیم؟توی این تاریکی عظیم کهکشون یه عده ادم که تو مقیاس کهکشون به حساب آوردنشون روی کاغذ محاله دور هم جمع شدن..میزایند و بعد یه مدت مثه همه هم نوعانشون که حیواناتو نباتاته میرن زیر خاک..توی این طبیعت خاکی ما اسیر امیال درونمونیم،بدن اعم از گوشو چشمو دستو پا زائدهایست به دور میل ما عروسکهای خیمه شب بازی هستیم که امیالمون تکون تکونمون میدن٬میرفت که تو نظرم مادرو مهر مادی بر همه قوانین استثنا وارد کنه اما یک دفعه سوال اون بچه کنجکاو اومد تو ذهنم که از مادرش پرسید ...مامان اگه خدا تورو طوری میساخت که منو دوست نداشته باشی ،بازم منو دوست داشتی؟؟شما بودید چی جواب میدادید؟اری میل ..حالا میل به هرچی..حتی به زیبائی به شادی به هنر به.....میگی خدا ؟اره حتی میل به یه موجود قادر مایشاء...میل به نیایش که امروزه به طفل غریبی میماند که زیر دنده های تمدن خورد شده آخه کجاست فضای صحرای چوپانیو شب کویرو تنهائیو نوازش معشوقو آسمان پر ستاره و سکوت محض تا پیغمبری بتواند ظهور کند...آری اینچنین بود ....کاش بچه بودیم تا مهمترین دغدغمون شکستن نوک مدادمون بود..چو منصور از مراد انان که بردارند... بر دارند

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1388ساعت 1:19  توسط محمد رضا شمس  | 

زیبائی مفهومی است که در وجود تو معنا میابد ،و تو مفهومی هستی که چشم دیدن تو بی درکی از زیبا ئی مگر تواند تورا درک و فهم کند؟.میگویند که خدا عشق است یا عشق خداست.. اما عشق... آه که چه بازیگوش خطرناکی است ..اگر ناگزیر بودم تا میگفتم که چرا دوستش دارم ؟...پاسخ میدهم ..که چون فقط یک روز در جائی  من بودم ... او بود.

چو کوه مانی گاهی از تو دور میشوم تا عشقت را بهتر ببینم دوباره در قلبم احساست درشتی کند...آه اما صدای ثانیه هارا میشنوم که مارا به سوی برزخ میکشاند...اه ایا تو چنان عزیزی که از بهشتی؟یا چه میگویم این آتش احساست شراره دوزخ است؟چه بگویم...آنقدر عزیزی که هراس دارم تورا حتی به دست خداوند بسپارم.  

+ نوشته شده در  پنجم بهمن 1388ساعت 10:23  توسط محمد رضا شمس  | 

وحدت داشته باشید تا از فتنه دور شوید که بلوا در روزن دودستگی تخم میپاشد

پیام فردوسی به ایرانیان

+ نوشته شده در  یکم بهمن 1388ساعت 0:27  توسط محمد رضا شمس  | 

کيستي  ای عزیزم که من
 

 

 

اين‌گونه
 

 

 

به‌اعتماد
 

نام ِ خود را
با تو مي‌گويم
کليد ِ خانه‌ام را
در دست‌ات مي‌گذارم
نان ِ شادي‌هاي‌ام را
با تو قسمت مي‌کنم
 

به کنارت مي‌نشينم و
 

 

 

بر زانوي ِ تو
 

اين‌چنين آرام
به خواب مي‌روم؟
 

 


 

 

کيستي ای ورای من که من
 

 

 

اين گونه به‌جد
 

در ديار ِ روياهاي ِ خويش
با تو درنگ مي‌کنم؟

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1388ساعت 23:31  توسط محمد رضا شمس  | 

چه زیباست نوشتن وقتی میدانی که او میخواند..چه زیباست..فقط او ..فقط
+ نوشته شده در  بیست و هشتم آذر 1388ساعت 19:20  توسط محمد رضا شمس  | 

 هر چی میخوام بنویسم نمیتونم ،هرچیم میخوام بگم نمیشه،انگار قلم خشک میشه،انگار زبون بند میاد.آه..انگار اون کسی که زبانو اختراع کرده احساس نداشته ،نمیفهمیده احساس مارو اصلا٬ انگار آدمیزاد نبوده...

 چگونه میتوان بیان کرد سکوت رو ،بهت رو،فکرکن خدا رو دیدی میخوای بیای به بقیه چه جوری بفهمونی چی دیدی..حتی اگه دو نفر که با هم خدارو میبینن یا عشقو تجربه میکنن نمیتونن بر هم توضیح بدن که چی دیدنو چی کشیدن...اما وقتی تو چشای هم نگاه میکنن اگرچه ساکتند اما هردوشون میفهمن اون یکی چی میگه..اما باز نمیتونن بیانش بر هم کنن،فقط اجازه دارن حس کنن..اینجاست که محرم تنهائی آدم از همه کسش گرانمایه تر میشه،احمقانه ترین سوال رو وقتی میشنوم که کسی میپرسه عشق چیست؟تو دلم پاسخ میدم ..این آهوی غریب که تو این دنیا اسیر شده و احساس غریبگی میکنه وحشی تر از اون حرفاست که به دام الفاظ ساخته شدهء عقل بیوفته..یادگار بهش برین است و با خاک و ماده بیگانه...اون همه چی هستو هیچی نیست..همه جا هست و هیچ جا نیست..

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان ،برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلک دگر چنا ن ساختمی ،       کازاده به کام دل رسیدی آسان

.

.

.

بنگر ز صبا دامن گل چاک شده است   بلبل ز جمال او طربناک شدست

با قلب غمین،سرخوشم کز می تو     پیرانه سرم بهار دل،تازه شدست

.

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت  بی مونس و یارو بی همدم و جفت...

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:17  توسط محمد رضا شمس  | 

ایییییییییییییییییییییییییییررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااان عزیز ما 

امانت ماست از سوی آیندگان..آنرا حفظ کنیم و سر بلند به آیندگان بسپاریم

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1388ساعت 2:28  توسط محمد رضا شمس  | 

. والز (۱۹۹۵) در یک تعریف جامع می گوید : تعارض فراگردی است که در آن یک طرف (فرد یا گروه ) در می یابد که منافعش با مخالفت یا واکنش منفی طرف دیگر مواجه گردیده است . اندیشه های موجود در ارتباط با پدیده تعارض در این زمینه سه دیدگاه عمده وجود دارد که عبارتند از : الف ـ دیدگاه سنتی صاحب نظران این دیدگاه مثل تیلور معتقدند تعارض , غیر طبیعی و نامناسب است و در نهایت اقتدار مدیریت را تهدید می کند و باید از آن اجتناب کرد . در این دیدگاه تعارض بارمنفی داشته و مترادف با واژه هایی چون سرکشی ,تمرد , تخریب و بی منطقی است. ب ـ دیدگاه روابط انسانی طبق این دیدگاه , وجود تعارض در گروه ها و سازمان ها یک امر طبیعی و غیرقابل اجتناب است و الزاما نباید آن را غیر طبیعی دانست , بلکه دارای امکان بالقوه ای است که می تواند به صورت نیرویی مثبت درآمده , عملکرد گروه را بهبود بخشد ,یعنی تعارض به سود گروه است . ج ـ دیدگاه تعاملی در این دیدگاه , وجود تعارض امری واجب و بسیار ضروری است و باعث افزایش اثربخشی و موفقیت گروه می شود .

از این رو حدی از تعارض که بتواند گروه را زنده , باتحرک , خلاق و منتقد به خود نگهدارد , لازم است . تعارض هایی که هدف گروه را تایید و تقویت کرده و عملکرد را بهبود بخشند , کارکردی و سازنده هستند و تعارض هایی که مانع عملکرد خوب گروه شوند , غیرکارکردی و مخرب می باشند. آیا انسان ذاتا ستیزه جو است ؟ هابس (۱۶۵۰) معتقد بود که در حالت طبیعی هر انسانی برای انسان دیگر در حکم گرگ است و انسان به طور غریزی سرکش , ستیزه گر و درنده خو می باشد . فروید نیز معتقد بود که انسان با یک غریزه مرگ زاده می شود , هنگامی که این غریزه متوجه درون شود به صورت خود آزاری ظاهر می گردد و در موارد افراطی منجر به انتحار می شود . هنگامی که این غریزه , متوجه برون گردد , به صورت خشونت , خصومت , تخریب و قتل تجلی می کند. لورنز(۱۹۶۶) و آردی (۱۹۶۷) در پی اثبات این موضوع برآمده اند که ستیزه جویی یکی از انگیزه های مادرزادی انسان است . اگرچه , فرایند تمدن گزینی این انگیزه را تحت تاثیر قرار داده است , لکن هنوز هم با درجات متفاوتی به صورت رفتار پرخاشگرانه بروز پیدا می کند .تمایل به مسابقات ورزشی و حتی تماشا کردن مسابقات خشنی چون فوتبال , کشتی و بوکس راهی است برای تخلیه این انگیزه . راه دیگر برای تخلیه این انگیزه , مشاجره و تعارض است که در سازمان بروز می یابد . در نقطه مقابل نظرات فوق , آراء طبیعت گرایان و رفتارگرایان قرار دارد که ستیزه جویی را رفتاری اکتسابی یا ناشی از عوامل و محرک های محیطی قلمداد می کنند. روسو به عنوان نماینده طبیعت گرایان معتقد بود که انسان در محیط طبیعی موجودی مهربان و شاد است و این , محیط اجتماعی نامطلوب است که او را وادار به ستیزه جویی و پرخاشگری می کند. رفتارگرایان نیز براین باورند که رفتار انسان همیشه پاسخ و واکنشی است در مقابل محرک هایی که بر او وارد می شوند . اندیشمندان کنونی علوم رفتاری به این باور رسیده اند که تمامی رفتارهای انسان , از جمله رفتارهای ستیزه گرانه ,هدف دار می باشند.بنابراین می توان نتیجه گیری کرد که همیشه یک هدف مشخصی وجود دارد که باعث تعارض یا رفتارهای ستیزگرانه می شود یعنی تعارض وسیله ای است برای رسیدن به هدف.

متن منقول است.

+ نوشته شده در  بیست و دوم آذر 1388ساعت 2:6  توسط محمد رضا شمس  | 

مرگ مجنون

در نقد عشق
می‌کوشم از وسواس تعریف عشق بپرهیزم، اما می‌ترسم که مفاهمه در اضطراب افتد. پس ناچارم بگویم که منظورم از این واژه رابطه‌ای است سراسر کشش و خواهش میان انسانی با انسانی یا حیوانی یا شیئی؛ که عموماً خواهان را عاشق و خوانده را معشوق و خواسته را وصال می‌نامند. و نشانه صدق آن این است که عاشق با داشتن معشوق، یا با امید آن، خود را صاحب همه چیز می‌بیند، حتی اگر هیچش نباشد و با نداشتن آن خود را صاحب هیچ نمی‌بیند، حتی اگر همه چیزش باشد. و دیگر این که بسا عیوب معشوق که نمی‌بیند و یا خوبی می‌بیند. و نیز این که در این خواستن خود را محق میداند و مهابا نمی‌کند و نصیحت نمی‌شنود و شراکت نمی‌پذیرد؛ و از این میان رابطه عاشقی میان انسان با انسان، و از آن، رابطه مرد و زن مهم‌تر و مشهورتر و مشکل‌تر است. به قسمی که حجم عظیمی از آنچه راجع به عشق گفته‌اند و نوشته‌اند و سروده‌‌اند و کشیده‌اند و ساخته‌اند و ورزیده‌اند، قصه جذبه‌ای بوده است، میان مردی و زنی که جنسیت در آن سهمی به سزا داشته است.

آنچه درباره عشق به معنا گفته‌اند، معنائی اندک دارد. عشق فرط محبت است و اشتیاق و شور؛ چگونه می توان نسبت به چیزی چنین بود که حتی در چنگ خیالش هم نمی‌توان فشرد. مولوی که رئیس عاشقان معنا بود، آدمی را، لااقل، بهانه می کرد و شور خود را در پای آن به شرار می‌کشید؛ از زرگر بیسوادی چون صلاح‌الدین تا شاگرد برگزیده ای چون حسام‌الدین، یا پیری مبهم و مشکوک چون شمس‌الدین. آن معنا باید تجلی‌اش جسمانی می‌شد، تا غزل عاشقانه از آن بتراود. محیی‌الدین هم که عرفان نظری را به سقف رساند ترجمان‌الاشواقش غزلیاتی بود برای معشوقه‌اش که دختری اصفهانی بود و چون وصال دست نداد، آینه صبوح ترجمه شبانه شد، و روغن ریخته نذر شاه چراغ. گویند برای این بزرگان جسم بهانه جان است، و چرا برای شکاکان، عکس ماجرا، ماجری نباشد؟ “گوشم شنید قصه ایمان و مست شد / کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست”.  اصلاً ایمان که از جنس شور است مگر به غیر صورت تعلق می گیرد؟ آنچه به معنا تعلق دارد عقیده است و نه ایمان. آن هم غالباً عقیده ای درآمیخته با شک. صورت است که ایمان را ایمان می کند. از مجسمه‌های عیسی و بودا تا پیکره‌های قدیسان و قدیسگان و از این، تا تمثال‌های تخیلی انبیا و ائمه و ضریح امامزادگان و قدمگاه‌ها …، همه جا رد‌پائی از جسم و جسمانیت است که به عقیده، شور ایمان می‌دهد؛ و اگر ندهد، نهایت آن، حس دوستی و حس نزدیکی با چیزی کم و بیش مبهم است. آن که برای خدا خانه بنا کرد این نکته نیک می‌دانست.

پس عاشقی را در رایج‌ترین رؤیت آن، کواعب اتراب، منظور می‌کنیم و مشهورترین استعاره آن، که سوختن است: “هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم/ نبود بر سرآتش میسرم که نجوشم”. شاید همین بیت سعدی کافی بود تا دفاعیه ای باشد از عاشقان؛ تا داد آنان را اگر نه بستاند، باری فریاد زند. عشق انتخاب نیست، حادثه است؛ محاصره شدن در جنگلی که آتش گرفته، یا غرق شدن در تلاطم موج‌ها. عشق مثل اسبی وحشی است که کمندی بر گردنش نشسته و چراغپاهای خشم‌آلود او برای فرار، جز سراسیمگی بیشتر حاصلی کمتر دارد. از نظامی است که “عشق آمد و کرد خانه خالی/ برداشته تیغ لاابالی”. مهر جوشان کسی وقتی عاطفه را به تسخیر درآورد، همه چیز را بیرون می‌ریزد. دیگر غم و شادی، فقر و غنا، شهرت و گمنامی، این همه مثل رمه‌ای که از دیدن شیری می‌گریزند، در مقابل عشق یارای مقاومت‌شان نیست. عشق خانه را خالی می‌کند. از همه چیز، حتی عقل؛ هم از این روست برداشتن تیغ لاابالی . لاابالی یعنی نمی‌ترسم؛ مراعات هیچ چیز نمی‌کنم؛ هر چه می‌خواهد بشود . راستی چرا این همه بی‌تفاوتی در برابر نصیحت و پند؟ چون “سخت‌تر شد بند من از پند تو / عشق را نشناخت دانشمند تو”. عشق را باید شناخت؛ طرفه معجونی است: سهل و ممتنع. انگشت پایش روی زمین و انگشت دستش لای شاخه‌های طوبا؛ آویزه‌ای میان زمین و آسمان؛ رنج و لذتی در هم پیچیده، و هر دو عمیق؛ رگة تصعیدِ معنویت در جنسیت. غریب معامله‌ای: وعده حوریان در بهشت، مشروط به حذر از آنان در زمین؛ و اگر رندانه گوئی “حذر از عشق ندانم/ سفر از پیش تو  هرگز نتوانم”، وعید دوزخ. مگر این که جدی نگیری و با شیخ صنعانِ عطار همراه شوی که “گر به راه به دوزخ است این راه من / هفت دوزخ سوزد از یک آه من”. چرا این همه آتش؟ چرا این همه سوختگی؟ غلبه سودا بر مزاج است آیا؟ یا میلی مبهم و رازآلود که تلمبة قلب را وا‌می‌دارد که مدار بسته رگ‌ها را بیهوده بکاود: عاطفة انگیخته. می خواهد؛ همین و بس. چیست در این رنگ و لعاب، در این پیچ و تاب که مقاومت مقابل آن تلاش مذبوح است؟ که حافظ ما را نهیب می‌زند: ” قوت بازوی پرهیز به خوبان مفروش / که در این خیل حصاری به سواری گیرند”. سواری نه از آن سواران که برق برگستوانشان چشم‌ها را خیره می‌کند، بل از آنان که برق بی‌برگستوانی‌شان: تیغ تیز را نه با سختی سپر، با نرمی آن  کند  می‌کنند . چی‌اند این نرم‌تنان که سخت‌پوستان را به تسلیم وامی‌دارند؟ چه غریب جنگی! که شمشیر تو از کتف ستبرت می افتد و پاهای استوارت لرزه می‌گیرد و این همه، از تازگی و نازکی آن که در برابر توست. تو را به جنگ می خواند؛ برنده ای آیا؟ محال نیست. اما فراوان است که آن همه یال و کوپال هیچت به کار نیاید. چون سهراب که گردآفرید را بر سر نیزه کرد، ولی وقتی او خود خود برداشت، و موی و روی آشکار کرد، سهراب را به تسلیم واداشت.

تاریخ عشق مذکر را در قالب دریائی از دیوان‌های غزل می توان به تماشا نشست . هیچ چیز در این جهان، با این تفکیک و تکرار به توصیف در نیامده است. زیباترین تصاویر شعری از خداوندان ادب، ریزه‌خوار خوان نرم‌تنان است . لذات این جهان فراوانند: از خورد و خفت تا تفرج و تفریح و از این تا فخر و غرور. اما در این میانه یکی هست که، یک تنه، همة عرصه را از شوخِ شریک می‌شوید: عشق. حماسه‌ها حتی، بدون چاشنی‌ای از آن بر سفره خویش، تلخ و گس  می‌شوند. عرفان هم که سراپا دوری از دنیا و “دنائت‌های” شهوانی آن است، تمامی رمزآلودیِ دورباش و کورباش خود، نسبت به نصیب ما از آنان را، زیر دامن این سیم‌ساقانِ سمن‌بر پوشانده است. زیبایی‌های هنری هم شاید یک قسم، محصول ناکامی از اینان است. عقده‌های فروخورده و آماسیده در دل، که محصول همان رکاب ندادن‌های معشوق است، در تنهایی و دقمرگی استعلا می‌یابد و در قالب شعر و نقش و داستان فوران می‌کند. هنر همیشه تولید افراد ناکامروا نیست، اما جنس آن، محصول تاریخی ناکامروائی؛ بعید نیست.

عشق رمانتیک زیباست، اما عمری کوتاه دارد. در بهترین حالت به محبتی پایدار بدل شود و در بدترین حالت به کینه‌ای پایدار. لاجرم عشق را بیشتر شبیه خوارخواری شتر می‌بینیم که دردی را برای مستی تحمل می‌کند. عشق‌های زیبای دوسویه دروغ‌های قشنگ‌اند؛ و اگر راست باشند جوانمرگ‌اند . خسرو عاشق شیرین نبود، شیرین عاشق او بود. شیرین عاشق فرهاد نبود ، فرهاد عاشق او بود. از این عشق‌های یک‌سویه، عالمی بر آتش است. برای فرار از این سوختنِ بی‌امان است که عاشقان به تلقینِ دروغ رو می‌کنند که “گرچه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم / که نهانش نظری با من دلسوخته بود”.  این مرهمی است نه چندان کارآمد، در عین حال ناگزیر، بر زخمی، ناسوری که نه اگر اندکی التیام گیرد، به‌سان خوره‌ای می‌خورد؛ و در این میان، ناله و نفرین هم مرهم دیگری است تا شاید معشوق به دام درنیامدنی را به انتقام و عدالتی موهوم، وعید کند. اما معشوقان همواره از سر سیری، التماس های ضجه‌آلود و برده‌آسای عاشقان را به ریشخندی یا به اخمی (اگر نه سنگی و فحشی) بی‌پاسخ گذاشته‌اند و یا از زبان سعدی پاسخی طبقاتی و البته منطقی داده‌اند که “چرا هر دم افتی تو اندر پی‌ام / ندانی که من مرغ دامت نیم”؟ و تنهائی و محزونی و محنت و حتی مرگ آن‌ها را به چیزی نه‌برگرفته‌اند. حتی آنگاه که تو عاشقی بی سر و پا از راه رسیده نه، که آنی که معشوق از نردبان تو بالا رفته و بر سر زبان‌ها افتاده و بی تو از این همه سرور و سروری خبری نمی‌بوده ، باز هم مشکلی در میان نخواهد بود. معشوقان در مزایده دائم‌اند، و بسا که موجودیِ محبت خود را به کسی که گران‌ترین پیشنهاد را بدهد، وا‌‌نهند. پس ضجه و ضجرت وحشی بافقی که  “اولین کسی که خریدار شدش من بودم / باعث گرمی بازار شدش من بودم” راهی به جائی نمی‌برد و تعهدی نمی‌آورد. آخرین کس که خریدار شده است، بهائی بیش می‌پردازد و وفا هم در این بازار، شکوه‌ای است که گوئی از ازل منسوخ بوده است و آن را، بیش از اظهار نارضائی، ارجی نیست. همچون گدائی که چون از در خانه خواجه‌ای، بی‌نصیب رانده شود، از رخت بستن مدارا و مروت شکوه کند.

گفته‌اند عشق تنها بهانة زندگی است؛ دنیای بی‌عشق جسدی است بی‌جان. این راست است. تا جائی که از اولین سروده‌های فارسی است که آهوی کوهی بی‌یار چگونه زید؟ اگر در حق حیوان چنین گمانی رود، وضع آدمی معلوم است. اما فارغ از ستایش‌های عاشق‌آسای عشق، عشق چگونه چنین می‌کند؟ راز این جادوگری چیست؟ نه آیا این‌که عشق به شکیل‌ترین شکل، پرسش بنیادین را از یاد می‌برد؟ عقل، در اصل، وزیر نفس است و راه و چاه لذت را می‌نماید. عشق، ملکه‌ای است سوگلی که خود بر نفس، امیر است. تا این سوگلی به حرم درنیامده باشد، شاید امیر نفس، یراق عقل را لختی رها گذارد تا برای خود هرزگردی کند. پرسش بنیادین یکی از چیزهائی است که در این هرزگردی‌ها بر سر راه عقل پیدا می‌شود: “ز کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود” …؟ این جور پَرسه‌ها و پُرسه‌ها در گوش امیر زمزمه می‌شود و گاه عیش او را مشوش می‌کند. سوگلی که در چشم‌انداز درآمد، عقل را به وظیفه اصلی‌اش رجعت باید؛ و اگر در حرم درآمد، عقل به تعطیلات می‌رود، و در هر دو حال، لاجرم آن حاشیة نانوشتة تفنن‌های عقل و سؤالاتی که امیر را آزار می‌دهد، هم محو می‌شود. عشق تنها بهانة زندگی است، چون در غیاب آن، خرد، دورنمائی برهوت‌آسا، سرد و سیاه و گنگ نشان می‌دهد که، به سادگی، ترسناک و ناخوشایند است. هم از این رو توصیه می‌شود که “سخن از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو/ که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را” عشق، بر خلاف انبوهی از مدعیات در این باب، معرفتی پیشکش ما نمی‌کند که رفوی آن رخنه باشد؛ فقط عقل را تحت‌الشعاع گرمی‌اش (و نه نور) به محاق می‌فرستد و راه بولفضولی‌های فرساینده آن را تنگ می‌کند. همین!

عشق همه چیز است، چون آدمی، اولاً و بالذات، یک کنشگر معرفتی نیست، یک کنشگر غریزی است؛ جویای درک نیست، جستجوگر لذت است؛ و چه لذتی بالاتر از عشق‌سازی. بالاترین لذتی که برایش، همه‌تن و همه‌جان، جهاد می‌کنیم و در این میان، مهر و سکس چنان در بستر عشق، در هم پیچیده‌اند، که تلاش برای تعیین سهم هر یک، و تفکیک آنها، دشوار است. و چه ضرورتی؟  “شاد باش ای عشق خوش‌سودای ما / ای طبیب جمله علت های ما”. چرا عشق طبیبِ جملة مشکلات و مصائب و دردها است؟ یک قسم، چون چنان ترشح لذت در خون را تغلیظ می‌کند که اعصابی که پیامبران درد هستند، کرختی می‌گیرند؛ و یک قسم هم، چون خود دردی است چنان بی درمان و رنجی چنان روح‌فرسا که جائی برای رنج  و درد دیگری بنگذارد؛ و شش باند شاهرگ‌های تعریض شده را، با انبوه فِراری‌های قرمز، در یک مسابقة بی‌پایان، قرق می‌کند.

عشق، بی‌حساب، زیبا و خواستنی است چون میل ما  به زیبائی و خواستن و خواسته شدن، بی‌حساب، است. اما این بزرگی و سترگی و حتی تقدس عشق (که ترجمه مقدس شمرده شدن میل است)، مانع از این نیست که قصة عشق، قصة دانه و دام باشد. عشق کلاسیک رمانتیک ، بسا که سرخوردن است درون رود وحشی در دره‌ساری با شیب تند و هزارچمی سنگلاخ، که در هر تصادمش بخشی از دیواره روانِ تن خراش بر می‌دارد و عاقبت هم، همچون در پاره‌ای نمایش‌های اکشن، به آبشاری بلند منتهی می‌شود؛ با این فرق که عاشق ما به‌قدر قهرمان آن فیلم ها ضدضربه نیست. دربارة این ضدضربه بودنِ عاشق، البته داستان‌ها هست؛ مثل داستان عاشق بغدادی که سنائی در حدیقه نقل می‌کند: عاشق عرض دجله را در فصل زمستان، هر شب، طی می‌کند، تا در آن سوی شط به وصال محبوبش برسد؛ و شبی که متوجة خالی در صورت معشوق خود می‌شود، از او نصیحت می‌شنود که راه برگشت را شنا نکند. معشوق گوش نمی‌کند و می‌آید و می‌میرد؛ و نکته در این است که چون شور عشق  فروکشیده بود و عاشق از کوری ناشی از فرط جذبه، به‌در آمده بود، خال معشوق را دید و پیدا شد که آنچه آسیب‌ناپذیری او از سرمای یخمک دجله بود، سودای غالب بر او و گرمای ناشی از سرگشتگی خون در رگ‌ها بود، که چون اسب وحشیِ بی‌تابی، درون حصار چرخ می‌زد و چون همه جا را بن‌بست می‌یافت، در مدار بسته شتاب می‌گرفت و این کف بر دهان و عرق بر تنش می‌نشاند؛ و این همان گرمای عشق است که، چون می، به قول هدایت، پالتوئی است که خورده می‌شود. اندیشیده‌اید آیا تاکنون که چرا می و عشق این‌قدر رفیق راه هم‌اند؟ اولاً، هر دو عقل را از کار می اندازند و از تفرقة فکر و شر عالم آسوده می کنند؛ ثانیاً، عشق غالباً به ماجرا می‌کشد و به بیوفایی، و تحمل فشارهای آن را تاب نیست، و مسکنی می‌بایدش؛ عشق و شراب هر دو دوستان قدیم‌اند، بعد عشق نوبت شراب می‌رسد. این که ستایش عشق و ستایش می، بیشترین بسامد را در شعر تغزلی دارد، بی حکمت نیست.

عشق شفابخش است چون، همچون عصای جادوئی موسی، اژدهائی می‌شود که تمامی دغدغه‌ها و دردها و صعوبت‌ها و عقوبت‌ها را،  همچون تردستی‌های سحرة فرعون که مشتی مار و سوسمار بودند، به یک هجوم در می‌بلعد . اما چگونه می‌توان از نیست شدنِ غم‌ها و رنج‌ها، بر اثر رفتن رتیل‌ها و عقرب‌ها خشنود بود، حال که با اژدهائی روبروئیم؟ اژدهائی که شاید نزدیک ترین طعمه و بلکه طعمه منحصر آن عاشق است، که استخوانهایش را لای چنبره پرفشار خود خمیر می‌کند. مولوی راست می‌گوید “عشق از اول سرکش و خونی بود / تا گریزد هر که بیرونی بود”. آخر این همه شِکوِه از درد و رنج و عرض نیاز به معشوق و کشیدن جور رقیب و عاقبت، دست خالی، در درون تنهائی و ناکامیابی خود فرو ریختن یعنی چه؟ حافظ می‌گوید “ز آستین طبیبان هزار خون بچکد / گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش”.  چرا ؟ چون عشق بسا که بی‌رحم، ناجوانمرد، شکنجه‌گر و قاتل است؛ سمی مهلک، اما در لفاف شهدی در پیچیده. حافظ هم (گرچه ظاهراً بر خلاف مولوی)، در نهایت، همان حرف را می‌زند که “چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود / ندانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد”. عشق مورد بحث ما، در غالب موارد، همان “فم فتل” است که جذابیت نگاه‌های خمار و بیمار چشم‌هایش، با حمایت انبوهی از رنگ‌ها و نقش‌ها، و نرمی‌ها و گرمی‌ها، و طنزها و تبسم‌ها، و پستی‌ها و بلندی‌ها، و خمش‌ها و تپش‌ها … مثل مغناطیسی نیرومند، عاشق را به طمع وصال می‌کِشد، و بسا که می‌کشد. آخر خود مولوی هم در جای دیگر شبیه گفته حافظ را گفته است که اژدهای نفس (در بیان ما اژدهای عشق) نمرده است، از غم بی‌آلتی افسرده است؛ آفتابی می‌خواهد تا به آن بتابد ( و این آفتاب، غنج و دلال و بوی و روی معشوق است) تا به خود آید و خوی اصلی خویش را نشان دهد. نه آخر این همه تشبیه عشق به جنون از روی کمال عقل بوده است؟  مگر به جز فقد عقل چه چیز دیگر می تواند کسی را وادارد تا سر در سودای معامله ای کند که گستاخ‌ترین بازارگان نکند. چرا که تجارت مربحه‌ای نیست، قماری است که باخت آن احتمال اقرب است؛ اعم از این که در همان داو نخست کل مایه را وانهد و برخیزد، یا این که چند دستی ببرد و ذوقی از او بشکفد و وقتی خوب گرم شد، بسا که با مایه ای منفی  بساط را ترک کند.

هیچ چیز در این جهان پارادوکسیکال‌تر از عشق نیست؛ ظاهر آن ایثار است و باطن انحصار. یک رویش فدا کردن خود است برای او، و روی دیگرش فدا کردن او برای خود. ظاهراً خود را در او محو می‌خواهی و باطناً او را در خود. در داستانی آمده است که حجامی می‌خواست مجنون را حجامت کند و تیغ در او می‌خلید و مجنون تاب نمی‌آورد. از او پرسیدند تو که عاشقی و این همه تب را تاب می‌آوری، چرا از نشتری می‌گریزی؟ گفت “ترسم ای فصاد گر فصدم کنی / تیغ را ناگاه بر لیلی زنی”. چرا لیلی در مجنون است؟ پاسخی نارمانتیک این است:  چون عاشق معشوق را می‌بلعد؛ او را می‌خورد و جزئی از خود می‌کند؛ برای همین غیور می‌شود. چون هر نگاهی به معشوق تفسیری جز سوء نیت به عاشق، به مال عاشق، به جان عاشق نیست. این مثل سینمای سه‌بعدی است: اگر چه در بادی مهیج می‌نماید، اما بسا که عاقبت به سرگیجه و ترس و فرار منجر شود.

عشق فوران من برای تسخیر او است. می خواهد، و در این خواهش، جذبه ای مرموز است که می‌راند و موانع را به چیزی بر نمی‌گیرد و چونان بولدوزی که رعایت خم و پیچ در حوصلة فراخ قدرتش گم می‌شود، راست می‌راند و کوتاه‌ترین سیر را بر می‌گزیند، تا با نعره‌های رعدمانندش دیوارها را فروریزد و زمینی را به دندان شخم بگزد و آرام گیرد. نه آیا از همین است که گفته اند “عشق عاشق با دو صد طبل و نفیر / عشق معشوقان نهان است و ستیر” ؟ اما این که عشق نیست. عشق ستیر و نهان ترس و تکبری است به هم درآمیخته؛ از سوی موجودی که می خواهندش و او نمی خواهد، و می‌خواهد که بخواهندش و او نخواهد؛ و این از یک سو می‌ترساندش و از سویی هیجانی در دلش می‌ریزد که او کیست که تا به این پایه می خواهندش. با نگاهی در آینه تکبیر می‌گوید و گاه بر غولان نعره‌کشی که سر در پی وصال او دارند، دل می‌سوزاند و گاه بی‌اعتنائی و درشتی می‌کند و از این که گرانبهایی او، هم‌چون هر چیز گرانبهای دیگری، فخر و ترس می آفریند، دچار اضطراب می‌شود. این نسبت، میان نرینه و مادینه، اصلاً دوسویه است، ولی مشهور این است که نران عملاً  بسیار بیشتر و دیرتر و عمیق‌تر عاشقی کرده‌اند تا معشوقی. هم از این رو، نقش معشوقی، که البته همه‌اش هم تحمیلی و اتفاقی و فرهنگی نیست، قسم غالب از آن طبیعی و غریزی است، با زنان ممزوج است. ضعف و زیبائی اینان و غلبه و غریزه آنان، چنان کرده است که زنان زیبارو حاملان صندوقی از جواهر باشند که هر دم راهزنان در طمع تصاحب آنند و صاحب مال ، ترسان و هراسان، جعبه در بغل، این سو و آن سو، زیرچشمی می‌پاید تا به مکان امنی پناه برد. از همین بوده که زنان در این معرکه بیشتر مظلوم‌اند و ستمدیده، ولی مردان تحقیر شده؛ دیوانه از ناکامیابی.  آن سیبی که آدم و حوا گاز زدند ، به قسمی نبود که حظ برابر برند. حوا زنانه بر آن خراشی زد و آدم مردانه تمامی آن را دربلعید؛ و از پس هبوط، این آدم بود که سر در پی حوا، هر کنجی را می‌کاوید و سیرابی جز بر عطشش نمی‌افزود. هم از این بود که زنان به گوشه‌ای پناه بردند و کمتر در ساحت عمومی آشکار شدند، تا بیش ایمن بمانند؛ و مردان، نعره‌ها و نره‌های نیرومندشان هیچ نبود جز ترجمه‌ای از خواهشی قدرتمند، که زیاده‌خواهی، از یک سو، و ناکامی، از سوی دیگر، آن را به ضعفی رقت‌بار بدل می‌کرد.

عشق مجنون بسی شبیه است به خاموش کردن چراغ‌ها و فشردن پا بر پدال؛ یا شیرجه زدن از ارتفاع در عمق اقیانوسی که ادامه آن دچار ابهام است. در آن شور شیرینی از تپش های قلب وجود دارد، اما قرین احتیاط نیست. عشق البته آتش است که دامن گیرد، نه که دامنش را بگیری؛ هم از این روی اصلاً شاید بحث و فحص را بی‌معنا کند. “به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم / شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و هوشم” . این اما تصویر کلاسیکی از عشق است. در گذشته، عشق گاه به راستی یک بیماری بود، که برای آن تجویز ادویه می‌شد. عشق و جنون بسا که هم‌زاد و هم‌خانه بودند. اما آیا چنین مانده است؟ با همان طول موج و تواتر؟ نه شاید. سخت‌پوستانی که در گذشته، عمری در حسرت شنیدن یک جرنگ نقره‌ای که از میان تارهای صوتیِ ستیره‌ای گذشته باشد، و در حسرت برق سیاهی که دودوکنان از پهنة سیمای سیمینی برخاسته باشد، در اسید ناکامی می‌پوسیدند، گاه به محض شنیدن چنان صدائی یا دیدن چنین سیمائی، دل وحشی‌شان افسار می‌گسیخت و به ضریح آن تن دخیل می‌بست. از این، قیسِ مجنون بیرون می‌آمد. اما اینک، گزینه‌ها بیشتر‌اند و بازار سیاه، زیبائی را در توبرة انحصار نپیچانده؛ اینک که حتی حجاب هم، سهمی از حسنِ در حد نصابِ ساقیِ سیمین ساق را، زکات چشم‌های گرسنه می‌کند، از آن اساطیرالاولین کمتر خبری است. نیز عقل رشد یافته، گاه مهار نفس وحشی را به چنگ می‌فشرَد، و فرد، از خوف جریمه‌های حقیقی و حقوقی، بیش از پیش پای در دامن قناعت در می‌کشد. این البته قناعتی زاهدانه نیست، احتیاطی عاقلانه است.  گاه پیش از آن که بر لبة پرتگاه قرار گیرند و کار از کار بگذرد، حذر می‌کنند و به گوشه احتیاطی سرد و سیاه پناه می‌برند؛ می گذارند تا خیال، این جانشین سبک‌پای تن، به نیابت از آن، و بی ترس از مکافات، به هر سرائی سرکشد هر آنچه از میل در انبان دارد بیرون ریزد و خود را از لذت لبریز کند؛ و در این میان مردان، که در عشقشان شاید سهم غده‌ها و عقده‌ها بیش باشد، گاه با بدنام کردن عشق بی‌قیمت رمانتیک، به راستة عشق‌فروشان می‌روند؛ کاری که زنان هرگز نکرده‌اند.

به گمان من، در چشم‌انداز یک فلسفه تاریخ لیبرالی، گرچه عشق کماکان، بهانه زندگی است، و گرچه خوشة پروین است تا زورق تهدید‌شده در “شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل” را، اگر نه راه نماید (که آخر چه راهی برای زورقی در اقیانوس) به زیبائی و شکوه خود سرگرم کند. باری، به تدریج، دنیا از عشق مجنون فاصله می‌گیرد؛ چرا که دنیای معاصر احتیاط‌محور است و در این راستا، هر چه پیش‌تر رود، توصیه‌های ایمنی را (شاید حتی فقط اندکی) بیش از پیش جدی می‌گیرد و عشق کامل نمونة کامل بی‌احتیاطی است. چنین می‌نماید که دنیا از همه حیث به سمتی میل می‌کند که گرچه، به‌گونه‌ای فزاینده، به مناسبات شور و شوق مقر است، اما به مخاطرات آن نیز مذعن است و، ناگزیر، اندکی بیش، وسوسة نفس را به وسواس عقل رفو می‌خواهد. تصویر دنیای آتی که گاه، بر اثر نگرانی‌های آینده‌نگر، در قالب ساختکاری سرد و آدمی‌خوار تصویر می‌شود، گمانم بهرة بلندی از اغراق داشته باشد، با این همه اما، به نظر می‌رسد به سوی ترکیب بهینه‌ای از شور و شعور در حرکتیم، که لاجرم غبن اصلی از آن عشق، در روایت کلاسیک آن، است. هم از این رو آتشفشان‌های یکة هنر، شاید،  در معرض انقراض باشند و به جای آن، شاهد تکثیر اخگرهای خرد و ریز باشیم. البته اگر باور کنیم که هنر، یک قسم، محصول آماس لیبیدوئی است که فوران فوری نمی‌تواند.

گمان دارم عشق متعلق به گذشته و دوستی مال حال است؛ عشق بیشتر سنتی است و دوستی بیشتر مدرن. عشق مثل هر ماجراجوئی دیگری جذاب اما خطرناک است. انحصار‌طلب است؛ از همین رو با حقوق بشر شاید چندان سازگار نباشد. “عشق آن شعله است کو چون برفروخت / هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت”. این دروغ شاعران نیست، حقیقت عاشقان است. عشق شجاعت، بلکه تهور می‌آفریند و همین بیش خطرناکش می کند. به درد دوران شوالیه‌گری می‌خورد؛ دنیائی که در آن، برای عشق زنی، جنگ‌ها می‌کردند و خون‌ها می‌ریختند و تخم کینه‌ها می‌کاشتند. اینک اما، شاید دوران دوستی است؛ یا دوست داریم که چنین باشد. نه پایان عشق، که این شاید گزافه‌ای بیش نباشد. شاید پایان عشق، پایان انسان باشد. با این همه اما، چنینم می‌نماید که دوستی، یا عشق تلطیف شده، بیشتر، آینده را از خود پر کند؛ می‌توان چند تن را هم‌زمان دوست داشت، و انحصار‌طلب نبود و آنها را هم در تملک مطلق خود نخواست. بخشی از من متعلق به دوست من است، و متقابلاً،. این سان، حاشیة آزادی هر دوی ما به قدر کافی مبسوط می‌ماند. عشق‌های دوران نوجوانی به خوبی نشان می‌دهد که عشق لیلی و مجنون ، متعلق به دوران صباوت فرهنگ و تمدن است؛ عشق هر چه قدیمی‌تر و جوانانه‌تر، پرزورتر و بی منطق‌تر و انحصارگراتر و بسا که خطرناک‌تر و غیرانسانی‌تر.

مقایسة عشق و دوستی مقایسة فلسفة قاره‌ای و فلسفة آنگولاساکسون است. عشق درست مثل نوشته‌های نیچه ، هگل ، شوپنهاور، مارکس، سارتر … مجموعه پیچیده‌ای از شور، شهوت، خشم، کینه، بلندپروازی، ایثار، سلطه، کنجکاوی، خلاقیت، عمق و ابهام است. لذت و هیجان گم شدن در هزارتوی آن به شدت اغواگر است، اما گمشدگی، ناامیدی، خود یا دیگرآزاری، و خودکشی یا دیگرکشی کمینگاهی است که بر سر راه است، اگر اصلاً راهی در کار باشد؛ چه در جنگل و اقیانوس، راه عین بیراهه است و بیراهه راه می‌شود؛ با رفتن راه درست می‌شود. اما دوستی مثل نوشته‌های میل، راسل، پوپر، جیمز، کواین و … است: بیش و کم، سامانه‌ای از صراحت، آرامش، دقت، استدلال، میانه‌روی، تمایز و روشنی. برای همین چندان چنگی به دل نمی زند؛ هوش‌ربا نیست. میان بودن و نیستی بکلی سرگردان نیست. زیاد دچار تهوع و طاعون نمی‌شود. دوستی، اگر هم با آتش بازی کند، فاصلة ایمنی را با آن نگه می‌دارد. منطق و اعتدال، وضوح و دقت، توصیه های ایمنی در بازی فلسفی از نوع دوم است؛ و اینها چیزهایی است که کاربست آن، فلسفة آلمانی را دود می کند و به آسمان می فرستد؛ و عشق را هم. مقایسه کنید ازدواجی که از نوع یک قرارداد هوشمندانه است با ازدواج های ناشی از عشق رمانتیک؛ زوجی که در دورة پختگی خود و مستظهر به عقل، ازدواج می‌کنند؛  چیزهای بسیاری را می‌سنجند: این که هرکس از دیگری چقدر بهره می‌برد؛ چقدر مبادلة لذت صورت می‌گیرد؛  سرمایة هر طرف چقدر است؛  سرمایه‌ای که از شبکة روابط، تا سطح فرهنگ، و از زیبائی تا پول و بسیار چیزهای دیگر را فرا می‌گیرد و حل یک معادلة چند‌مجهولی است. زوجی را در نظر بگیرید که هنگامة جوانی یا حتی نوجوانی، آتش عشقی میانشان افروخته شده و عاشق و معشوق به جز همدیگر و خواستن هم و رسیدن به هم و غرق شدن در هم و تمرین تجربه‌های ناشناخته …، به هیچ چیز نه گوش می‌دهند  نه اهمیت، نه اصلاً می فهمند و نه این نفهمیدن را بد می‌دانند. اولی سرد است و عادی و میانمایه؛ در آن، چیزی برای کشف وجود ندارد؛ چیزی بزرگ، چیزی غیرمنتظره در کار نیست؛ شبیه معامله است. دومی زیباست و شورآفرین؛ ایثار و فداکاری و معنابخشی و هنرآفرینی است. اما بسیار شبیه قمار است، آن هم قمار قماربازانی که، به دلیل خامی، شانس باخت‌شان بیش از بردن‌شان است. به این بیت مولوی نگاه کنید: “خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر”.  این هنر عشق است: فرار از محاسبه؛ فرار از احتیاط، مثل قمار. هنر بازی کردن و باختن. و به این بیت خیام: “من عاشق آن دمم که ساقی گوید / یک جام دگر بگیر و من نتوانم”.  یعنی رساندن میل به انتهای آن، به آخر مطلب؛ به از کار انداختن مطلق عقل. آن عقلی که با طرح پرسش بنیادین، روح را می فرساید. عشق فرار از عقل است؛ عین شراب. فرار از سردی هم هست؛ عین شراب.

الهة عشق در ارتفاعات اولمپ نشسته است؛ بشکوه و با وقار؛ به زیبائی آفرودیت. تنها شاید شجاعتی، ناشی از جهل انسان ماقبل تاریخ را یارای آن هست که دست بر آن ارتفاع بساید. چون آن زیبائی و آن مغناطیس، آن جذابیت، در قیاس با ظرفیت و توان این قطرة محال‌اندیش، به مثابة کهربائی است که به بازی گرفتن این کاه، تفنن آن است. انسان مدرن، که عشق ممنوع در دوران میانه را توطئه‌ای از جانب لذت‌شکنان می‌دانست، یک‌چند افسار اسب وحشی عشق را گسیخت تا هر چه می‌خواهد در پهنة دشت فراخ رمانتیسم بچرد و بدود. اما احتیاط‌محوری ناشی از عقلانیت که آن شجاعت کلاسیک عاشقان را بر باد فنا می‌داد، اندک اندک انسان معاصر را به فراست درانداخت که سوار اسب وحشی شدن، باشکوه اما مرگبار است؛ و عشق واقعی‌ترین جلوه‌اش را در چهره “فم فتل”  یا همان زیبای شوم می‌یابد. همان‌طور که اصول سادة بهداشتی به او آموخت که غذاهای پرادویه و تف‌داده و چرب اگر چه خوشمزه است اما دشمن سلامتی است، اصول سادة دیگری هم به او آموخت که ماجراجوئی عشقی و دل را به دم یک وحشی گره زدن و بعد از پی بازستاندنش راه افتادن، آرام و قرار  می‌ستاند و روح را بیمار می‌کند.

بی شک هستند کسانی که حامیان غذای بهداشتی بی‌مزه را تسخر زنند و، به خلاف قهرمان نمایشنامة مولیر، یقین دارند که زیستن از بهر خوردن است نه به عکس. باید خورد و لذت برد ولو  بیماری و درد و سکته و مرگ در کمین باشد، چرا که پهنای زندگی مهم است نه درازای آن؛ کیفیت نه کمیت آن. در این صورت، بسیار رواتر است کسانی باشند که عافیت‌جوئی عاقلانة انسان معاصر را به مضحکه گیرند و زندگی روی محور ایکس‌ها را نوعی مردن تدریجی، یا پندار زندگی برای یک مرده بدانند. من یقین ندارم که چنین کسانی اشتباه می‌کنند، اما گمان دارم که پیروانشان روز به روز کمتر می‌شوند، اگرچه شاید هرگز تمام یا حتی بسیار کم نشوند؛ دست‌کم دنیا، به‌تدریج، از هیجان بازی با خطر، از جمله خطر عاشقی به شیوه کلاسیک، کمی بیش پرهیز می‌کند. آن وقت است که همان‌طور که مشاهدة شیر و ببر و کرگدن و تمساح، برای انسان معاصر، در باغ وحش میسور است، لذت عشق‌های پرسوز و گداز را هم، شاید، باید بیشتر به واسطه و در قالب‌های دوبعدی صفحة سینما و تلویزیون تماشا کرد. درست همان‌طور که برای شهروند کشورهای بزرگ صنعتی ، یک ساکن توکیو، فرانکفورت، ونکوور …. تصور دیدن یک درصد آنچه در تلویزیون به صورت عادی تماشا می‌کند، (از جمله ویراژ اتوموبیلی لابلای اتومبیل های دیگر ، یا مشت زدن های قهرمان و ضدقهرمان، یا هفت‌تیرکشی باندهای رقیب …) در صحنه زندگی خانه و خیابان شوک‌آور است.

این گونه است که آدم‌ها خیلی بیشتر و آزادانه تر از گذشته تفنن عشقی و جنسی می‌کنند ولی کمتر پایبندند؛ و بر عکس آنچه سعدی می گوید، نوبت عاشقی را مساوی پایان نیک‌نامی نمی‌دانند. آن عشق آتشین که رسوائی را در نظر عاشق بی‌مقدار می‌کرد و اگر معشوق جان اطرافیان را هم به عنوان کابین می‌طلبید ، عاشق به خود نمی‌آمد، کم کم به عرصه اساطیر کوچ می‌کند و انسان‌ها تلاش می‌کنند تعداد بیشتری را به میزان کمتری دوست بدارند، چون نوعی بیمه است؛ و این شامل عشق مردان و زنان هم می‌شود. به گمانم تلاش بسیار می‌شود که نوبت‌های مکرر عاشقی، در عین حال، حتی‌الامکان نیک‌نامی را هم نیاشوبد. همواره شنیده‌ایم که تراکم ثروت و قدرت فساد می‌آورد؛ بسیار دیده‌ایم که قسمی توزیع را چاره این مشکل شمرده‌اند. چرا تراکم محبت هم مشمول این حکم نباشد؟ توزیع تراکم عشق، درست مثل توزیع تراکم ثروت و قدرت، از شکوه کوه می‌تراشد، و غنای و حشی دریا را در پایانه‌ها تصغیر می‌کند؛ و این از منظر زیبائی‌شناسی و بزرگی‌ستائی دوست‌داشتنی نیست، اما برای امنیت و آرامش و بقا ناگزیر است.

برای درمان جنون عشق، شاید، باید، همچون آن نوجوان در فیلم ملنا، بر خلاف فتوای حافظ، رفت سراغ نگین سلیمانی که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد. این گونه سهم نرم‌افزاری و سخت‌افزاری عشق از هم منفک می‌شود و تحملش آسان‌تر است. عشق در تمامیت و در تنهایی خود این طور سالار و سرکش است؛ چاره کار شاید این باشد که سنت غیرسوزی آن را بسوزیم و شراکت در کارش کنیم تا زورش را بگیریم. کمپلکسی که ترکیبی است از نیاز فیزیولوژیک و نیاز سایکولوژیک را از هم واشکافیم، و هر یک را میان کثرتی تقسیم کنیم. تا آن لیبیدوئی که، چون حجم عظیمی از آب، در پشت سدی، خطر تخریب عظیم دارد، از دریچه های متعدد خارج شود، تا به قول سعدی  “بیش زور از آن که ده مرد کمان او به زه کردندی” نباشد، و، پخته داند کین سخن با خام نیست.

عشق ماجراجویی و استقبال خطر است و چنین چیزی در طبقات بالا و پایین اجتماعی بیش بوده است. طبقه پائین، خصوصاً لایه‌های پایین‌تر آن، شاید چون، اغلب، چیزی زیادی برای از دست دادن ندارد، و چون با درشتی‌های طبیعت و هیولای فقر چنگ در چنگ انداخته و گاه تهور یافته است، آماده است تا خطر کند.  لایه‌های بالا هم، برعکس، چون از همه قسم ابزار برخوردارند، می‌توانند عاشق شوند، و رقیب را به پشتوانة شرف اشرافی خود از میان بردارند و معشوق را با قدرت تسخیر کنند و برایش، به شیوه نجبا، غزل‌های ناب بخوانند. این هر دو قسم را یکی فقر زیاد و دیگری غنای بسیار، توانا، گستاخ و ماجراجو بار می‌آورد؛ و رسم عاشقی هم یکی از امور محتاج روح ماجراجوئی است که بیشتر به دست این دو قوم زنده بوده است. هم از این رو است که رمانس‌ها و رمان‌های کلاسیک، یا رابین هود و آیوانهو و آرزوهای بزرگ و ژرمینال است یا غرور و تعصب و سه تفنگدار و دخترعمو بت و آناکارنینا؛ یا در سطوح تحتانی فلاکت یا در لایه‌های فوقانی اقبال، یا ترکیبی از این دو. اینک نیز فیلم‌های جذاب، غالباً، یا در فضاهای کپک‌زده دیوآسای فقر و خشونت است یا در فضاهای رنگارنگ و رمز‌آلود اشراف بورژوازی. چون در این فضاها است که زمینه ماجراجوئی و هول و ولا و اضطراب آفریدن برای بیننده بیشتر است.

حتی شرایط جغرافیایی و مکانی غالب برای این دو گروه زمینه ساز ماجراجوئی، خصوصاً از سنخ عشق و حتی التذاذ به عنف بوده است. چادرهای ایلیاتی، کپرهای روستایی، یا حاشیة شهری، با خلوت‌ها و تنهایی‌ها و فرهنگ خیلی پایین، و خانه‌ها و ویلاهای بزرگ اشرافی با نوعی دیگر از خلوتی و تنهایی و با فرهنگ خیلی بالا، هر دو، تا حدی، در زمینه‌چینی چراغ‌های راهنمایی همیشه سبز اخلاق جنسی مشترک‌اند. این را مقایسه کنید با فضای طبقة متوسط معاصر، که از همه حیث در فشار است تا یک زندگی آرام و کمابیش بی دغدغه و فریز شده و استرلیزه را پیش ببرد. کثیراً، نه آن‌قدر ندارد که بر از دست رفتن آن خوف نکند و نه آن‌قدر دارد که ماجراجویی به خاک سیاه ننشاندش. کثیراً،  نه خیلی بی‌اخلاق است که هر کاری برایش مجاز باشد، نه اخلاق آریستوکراتیک دارد تا برای دفاع از شرافتش حتی در عشق ممنوع، حاضر به مخاطره باشد. اخلاقِ آبرو در محیط‌های تنگ کارمندی، او را می فشارد که مبادا انگشت‌نما شود. شیوه غالب زندگی آپارتمانی این طبقه هم، که پدر و مادر و خواهر و برادر، همه، در صد متر مزاحم هم‌دیگرند، چنان است که، در قیاس با آن دو لایه، کمتر فرجه ماجراجویی می‌دهد.

حال اگر بپذیریم که دنیا علی‌الدوام به سوی گسترش طبقة متوسط است و از بالای طبقة سه و پایین طبقة یک، دائماً جمعیتی درون طبقة متوسط ریزش می‌کند، شاید قابل قبول باشد که ضریب ریسک دائماً در حال کاهش است، و عشق کلاسیک هم، که از مصادیق مهم خطرپذیری است، از این قاعده بیرون نتواند بود. طبقة متوسط لیبرال‌مزاج، ناگزیر، احتیاط‌محور است، و همان‌طور که معمولاً سرمایه‌اش را در چند جا قرار می دهد و همه تخم‌مرغ‌هایش را در یک سبد نمی‌گذارد تا اگر از دست فرو افتاد، همه چیز به باد نرود، کنسانتره عشق را ترقیق و تسهیم می‌کند و از آن حصه‌های دوستی و حبه‌های حب می‌شکند و می‌پاشد.

فروغ زمانی که شاید جیک جیک مستانش بود سرود که  “زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو هم‌آغوشی” و در وقتی که شاید یاد زمستانش بود سرود “مرا به زوزه دراز توحش / در عضو جنسی حیوان چکار / مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چه کار / مرا تبار خونی به زیستن متعهد کرده است.” آن اوج این فرود را هم دارد؛ و میانه این دو راهی است که شکوه عشق را رعایت می‌کند و می‌کوشد، تا جائی که اختیار و انتخابی در کار است، ارتفاعات خطرناک آن را برای تفریح انتخاب نکند. فیلم‌های مشهوری چون چشمان کاملاً بسته، بی‌وفا، ماه تلخ، در روایتی متفاوت، فیلم تعهد بسیار طولانی، یا عجیب‌تر از این‌ها، فیلم خسارت، دیدگاهی است که از فراز آن می‌توان به چشم‌انداز باغ‌وحش عشق چشم انداخت. در برابر، دیدن فیلمی مثل پل‌های مدیسون، نمایش موفقی است از این که، ترکیب عشق و احتیاط و دوستی چقدر بغرنج، پررنج و در عین حال ناگزیر است؛ و برای مینیمالیزاسیون مجموعة درد یا درد مجموعة انسان‌ها، پرندة پررنگ و لعاب عشق، با تمام شکوهش، در قفس عقل پرپر می‌زند و خرده خرده پر می‌ریزد، و باز کردن در آن هم، به‌جز شاید گه‌گاه، برای سرریز، کمتر به مصلحت است؛ گرچه در پنجه‌افکنی عقل و میل، انتخاب کردن و انتخاب شدن، نتیجة بازی معلوم نیست، ظاهراً بشر محکوم است عشق را وحشی دوست بدارد، اما اهلی‌اش کند.

+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1388ساعت 3:7  توسط محمد رضا شمس  | 

در رابطه ارتباط دانش با قدرت باید گفت قرائت فوکوئی از قدرت به مثابه ذرات جاری و ساری در مکان حاوی اشیائ ودر نوع متعالی تر انسان کنش گر و در عین حال منفعل که تحت تاثیر نیچه  معطوف به هدف است(فوکوی متاخر) با تعبیر روز مره از قدرت به مثابه ارده متحدالمرکز بسیار متفاوت است

برای درک مفهومی از رابطه قدرت با دانش میتوانم به خوانش نسلها از علل کوددتای بیست هشتم مرداد یا  نوع خاص شخصیت پردازی که از سوی نسل های مختلف  متوجه بازیگران اصلی این حادثه تاریخیست.

به کوتاهی عرض کنم که جرءت میتوان گفت که بخش اصلی اسطوره سازی از مصدق مرهون تقابل محیط اجتماع با حکومت پهلوی بود.در واقع قهرمان پردازی از مصدق واکنشی علیه ساختار ایدئولوِِژیک و سخت افزاری شاه بود"چنانکه با بر داشته شدن ساختار و از بین رفتن قدرت کنش گر" بعد از انقلاب اسلامی واکنش اجتماعی که به صورت قرائت های مختلف تاریخی از یک رویداد مشخص  نیز دچار تحول گشت و چنانچه امروز میبینیم مصدق و کاشانی در روایت اجتماع تا حدود زیادی از سریر اسطوره گی خود پائین آمده اند و ....

 

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1388ساعت 12:23  توسط محمد رضا شمس  |